چه کسی شادی مرا دزدید؟

طبق عادت شخصی هر هفته ابتدای کلاس قبل از شروع درس از دانشجوها در مورد احوال شون و اینکه هفته گذشته به اونها خوش گذشته یا نه سوال می کنم و همیشه یک جواب تکراری می گیرم. “ای بابا استاد چه خوشی، مگه زندگی تو این مملکت و با این شرایط خوشی هم داره” این در حالی است که میانگین سنی این بچه ها حدودا ۲۰ ساله.  یعنی دوره سنی  که در اون قاعدتا افراد باید مملو از انرژی و امید به آینده باشند.

این یک واقعیت است که شادی در بین ما ایرانیها گم شده. فقط کافی است در خیابان کمی به چهره رهگذران توجه کنید. قیافه های گرفته و عبوس، سرهای فرو رفته در گریبان همراه با غرغرهای نامفهوم زیر لب. ما ایرانیها شادی را گم کرده ایم یا  شاید اصلا راه و روش شاد بودن و شاد زیستن را فراموش کرده ایم.

ولی چرا؟ مقصر کیست؟

میدانم که شرایط اقتصادی سخت است. شاید جوانان همه آن آزادی هایی که می خواهند را ندارند. می دانم که آینده نامطمئن است. شرایط فعلی زندگی ما آن شرایط آرمانی که می خواهیم نیست. و ….

ولی آیا همه اینها می تواند دلیلی محکم برای شاد نبودن باشد.

خلاصه بگویم شادی ما را نه دولت، نه شرایط اقتصادی و سیاسی و نه حتی فقدان آزادی های مد نظر ما از بین نبرده بلکه متهم ردیف اول در این مورد خود ما هستیم. ما مردم ایران که با آرمانگرایی افراطی تبدیل به انسان هایی شده ایم با منطق “همه یا هیچ”. چون نمی توانیم همه آن چیزی را که می خواهیم بدست بیاوریم، آنچه را که داریم هم نابود می کنیم یا نادیده میگیریم.

بیاید سعی کنیم بهانه هایی برای شاد بودن پیدا کنیم.

حتی اگر بهانه ای هم نداریم حداقل وانمود کنیم شاد هستیم و اینقدر به این وانمود کردن ادامه دهیم تا این تظاهر تبدیل به واقعیت شود. این روش عملی است.

می خوردن و شاد بودن آیین منست

فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

گفتــا دل خـرم  تـو کابین  مـن  است

به امید روزهای شاد برای همه شما