چگونه بر 10 نوع ضد انگیزه پیروز شویم؟

انگیزه برای خلاقیت، کارایی و شادی حیاتی است. انگیزه چیزی است که ما را به فعالیت وادار می کند. و هنگامی که شروع به فعالیت می کنیم؛ ایجاد تحرک، رشد و تغییر می کنیم. احساس موثر بودن، صاحب مهارت بودن می کنیم. از اینکه می توانیم دنیا را تغییر دهیم احساس قدرت می کنیم. و همه اینها به زندگی ما هدف و شادی می دهد.

ضد انگیزه ها همچون برف هستند.

گفته می شود اسکیموها برای برف چندین کلمه دارند. چون برف برای آنها آنقدر آشنا است که تفاوت های دقیق انواع برف را تشخیص می دهند. این آگاهی باعث می شود تا اسکیموها بتوانند به انواع متفاوت برف با توجه به چالش ها و فرصت های آن عکس العملی متفاوت نشان دهند.

اکثر ما فقط یک نوع ضد انگیزه می شناسیم. معنای این امر این است که شما هر بار با یک ضد انگیزه روبرو می شوید، نمی توانید بین انواع آن تمایز غائل شوید. در حالی که ضد انگیزه ها انواع متفاوتی دارند. هنگامی که شما فقط یک نوع از ضد انگیزه را بشناسید هر بار که احساس بی انگیزگی کنید همان استراتژی قدیمی را به کار خواهید برد. این استراتژی قدیمی برای اکثر افراد این است: تعیین اهداف، تلاش فراوان، خلق آزمون های مسئولیت پذیری که شما را به پیش می راند. این استراتژی ها برای بسیاری از انواع ضدانگیزه ها موثر نیست و در بعضی موارد خود باعث کاهش انگیزه می شود.

اساس بی انگیزگی این است که شما کاملا متعهد به اقدام و عمل نیستید و برای این حالت دلایل زیادی وجود دارد. شناخت انواع متفاوت ضد انگیزه به شما کمک خواهد کرد تا دلیل اصلی بی انگیزگی خود را شناسایی کنید و به این ترتیب ابزار و استراتژی درست را برای ایجاد انگیزه انتخاب کنید.

10 ضد انگیزه و استراتژی های مقابله با آنها به شرح زیر است:

1-    ترس

هنگام ورود به قلمرویی جدید اگر بترسید حتی اگر این تغییر انتخاب خود شما باشد، بخشی از وجود شما، شما را از پیش رفتن باز می دارد. ترس سرعت شما را کم می کند، شما را دو دل می کند و باعث می شود بیشتر احتیاط کنید. که البته همه اینها می تواند برای شما مفید باشد؛ اما گاهی ترسهای شما به جای اینکه بر اساس ارزیابی دقیقی از ریسک در عالم واقعیت باشد، بیشتر بر اساس تخیلات شما است.

راهکار: برای ایجاد انگیزه باید با ترسهای خود روبرو شوید. با نام بردن از ترس هایتان شروع کنید. به یاد داشته باشید که ترس هایتان به دنبال حمایت کردن از شما هستند پس قدردان آنها باشید. سپس آنها را مورد پرسش قرار دهید. “چرا از این واقعه می ترسم؟” “احتمال وقوع این واقعه چقدر است؟” با این سوالات برخی از ترس های شما محو خواهند شد. به ترس های باقیمانده بنگرید. این ترس ها چه چیز درباره تحقیقاتی که باید انجام دهید و استراتژی های مدیریت ریسکی که باید اتخاذ کنید؛ به شما می گوید. این موارد را قدر بدانید و در برنامه خود بگنجانید. در نهایت سعی کنید تغییراتی را که قصد ایجاد دارید به گام های کوچک بشکنید و فقط بر روی چند گام اندک روبرو تمرکز کنید. این کار باعث آرام شدن ترس های شما خواهد شد.

2-    اهداف اشتباه

مارتا بک[1] مدل خوبی برای درک انگیزش دارد. او می گوید ما یک خود ذاتی داریم و یک خود اجتماعی. خود ذاتی شما خودانگیخته، خلاق و بازیگوش است. این بخش از وجود شما آنچه برایتان مهم است را می داند. خود اجتماعی شما بخشی از وجود شماست که از زمان تولدتان شروع به شکل گیری می کند. شما با یادگیری قوانین جامعه و تلاش برای اطمینان از امنیت تان از طریق پیروی از این قوانین، خود اجتماعی تان را شکل می دهید. همه ما با پیامهای بسیاری که خود اجتماعی مان را تغذیه می کند، محاصره شده ایم و تلاش می کنیم تا با رعایت قوانین جامعه مان نماینده خوبی برای آن باشیم. هنگامی که شما احساس بی انگیزه بودن می کنید به این دلیل است که اهدافتان را صرفا بر مبنای خواسته های خود اجتماعی تان تنظیم کرده اید و این شما را از مسیری که خود ذاتی تان به آن جهت راهنمایی می کند، دور می نماید. در این مواقع خود اجتماعی شما با استفاده از کاهش انگیزه سرعت حرکت شما در مسیر اشتباه را کند می کند و تلاش می کند تا علاقه شما به اهداف مسموم را از بین ببرد.

راهکار: زمانی را برای مرور اهدافتان در نظر بگیرید. چون خود ذاتی شما غیرکلامی است به راحتی می توانید از طریق بدنتان به منظور آن پی ببرید. توجه کنید که بدن شما به هنگام فکر کردن به هر یک از اهدافی که قصد کار بر روی آنها را دارید، چه عکس العملی نشان می دهد. هنگامی که بدن شما (خصوصا تنفس شما) علائمی از تنگی و مضیقه نمایش می دهد، نشانه خوبی از انتخاب و پیگیری اهداف مسموم است. اگر با چنین عکس العمل هایی روبرو شدید اهداف فعلی تان را دور بیندازید و بار دیگر سناریویی که برای زندگی خود دارید را بازبینی کنید. دقت کنید چه چیزهایی باعث می شود ناخوآگاه لبخند بر لبانتان جاری شود و متوجه گذر زمان نشوید. اهدافتان را حول این موارد تنظیم کنید.

3-    ابهام در مورد آنچه می خواهید

هنگامی که آگاهانه و شفاف آنچه می خواهید را تدوین نکرده باشید، تصویرتان از آینده مبهم خواهد بود. ما آنچه برایمان آشناست را دوست داریم و در برابر آنچه ناآشنا و مبهم است مقاومت می کنیم. اگر در مورد آنچه می خواهید خلق کنید شفاف نباشید باعث می شود احساس بی انگیزه بودن کنید. چون شما ترجیح می دهید تا در محدوده آشنا بمانید.

راهکار: اگر می خواهید چیزی متفاوت با آنچه قبلا تجربه کرده اید ایجاد کنید، دانستن آنچه نمی خواهید کافی نیست. شما باید بدانید چه می خواهید و باید چشم اندازی شفاف و دقیق از آنچه می خواهید خلق کنید، تدوین نمائید. این کار باعث می شود تا با آنچه می خواهید انجام دهید احساس آشنایی کنید و در جهت آن حرکت کنید. زمانی را صرف تدوین آنچه می خواهید انجام دهید و چرایی آن کنید.

4-    تضاد ارزش ها

ارزش های شما چیزهایی است که در زندگی برایتان ارزشمندند. اگر تضاد ارزش داشته باشید معنایش این است که در موقعیتی قرار دارید که دو یا چند ارزش برایتان مهم است ولی احساس می کنید نمی توانید همزمان همه آنها را در یک موقعیت رعایت کنید. این باعث می شود شما احساس تضاد کنید و هنگامی که دنبال راه حل می گردید در برابر مسیرهای متفاوتی قرار بگیرید. ممکن است انگیزه ناگهانی مختصری برای کار بر روی موضوعی پیدا کنید و شروع به کار نمائید و سپس سریع انگیزه خود را از دست بدهید و شروع به کار بر روی موضوعی دیگر نمائید. یا ممکن است به طور کلی انگیزه تان را برای دست و پنجه نرم کردن با تضاد درونی از دست بدهید.

راهکار: باید تضاد ارزش هایتان را رمزگشایی و نقش میانجی را بین آنها ایفا کنید. با اذعان کردن به وجود تضاد درونی شروع کنید. کاغذی بردارید و با رسم یک خط آن را به دو ستون تقسیم کنید. حال در مورد هر کدام از مسیرهایی که به سمت آن کشیده می شوید بنویسید و آنها را در در یک جمله برای هر ستون خلاصه کنید. حال یک ستون را انتخاب کنید و آن را با دقت مطالعه کنید. چرا این بخش آن را می خواهد؟ نتیجه آن چه خواهد بود؟ به سوال پرسیدن و نوشتن جواب ها ادامه دهید تا اینکه نتیجه نهایی ناشی از هر قسمت را شناسایی و آنها را به هم نزدیک کنید. نهایتا با جمع بندی کردن به جایی خواهید رسید که همه بخش های شما یک چیز می خواهد و تضاد از بین می رود. حال که می دانید واقعا چه می خواهید؛ می توانید استراتژی های مختلفی که برای رسیدن به نتیجه وجود دارد را ارزیابی کنید. گاه حتی با این کار استراتژی های جدید را شناسایی خواهید کرد. گاهی با استفاده از این روش راهکاری برای برآورده کردن همه ارزش های متضاد خواهید یافت. اما گاهی این کار امکان پذیر نیست. اگر برای تفکر در مورد ارزش هایتان زمان صرف کرده باشید و ارزش هایتان را اولویت بندی کرده باشید؛ این شفافیت  باعث کاهش تضاد درونی شده و انگیزه شما باز خواهد گشت.

5-    فقدان استقلال

ما به دنبال استقلال هستیم. همه ما در مغزمان مرکز تصمیم گیری داریم و این بخش باید پرورش یابد. تحقیقات نشان داده است که مرکز تصمیم گیری در افراد افسرده توسعه نیافته است و با تمرین دادن این بخش و تصمیم گیری کردن، اغلب افسردگی از بین می رود. دانیل پینک[2] در کتابش با نام “برانگیختن” در مورد تحقیقاتی می نویسد که نشان می دهد در مورد انجام کارهای خلاقانه داشتن استقلال برای تصمیم گیری در مورد “چه کاری انجام دهیم؟”، “چگونه انجام دهیم؟”، “چه زمانی انجام دهیم؟” و “با چه کسی انجام دهیم؟” کلید اصلی برای ایجاد و حفظ انگیزش، خلاقیت و بهره وری است.

راهکار: ببینید چقدر در رابطه با اهدافی که دنبال می کنید استقلال دارید. آیا محدوده هایی وجود دارد که در آن احساس محدودیت و تحت کنترل بودن دارید؟ ببینید چگونه می توانید به تدریج استقلال بیشتری را در وظایف، زمان بندی، تکنیک ها، مکان و اعضای تیم خود به کار ببرید. و سپس اگر در استخدام هستید با مدیر خود موضوع را مطرح و از او درخواست استقلال بیشتر در برخی از زمینه های خاص از کار خود نمائید.

6-    فقدان چالش

چالش یکی دیگر از اجزای حیاتی انگیزش است که نویسنده هایی همچون دانیل پینک و میهالی[3] در مورد آن می گویند: هنگامی که به بحث چالش می رسیم یک محدوده بهینه وجود دارد. چالش بسیار زیاد باعث بزرگ شدن ترس و خشکاندن انگیزه شما می شود و اگر چالش بسیار اندک باشد سریع کسل می شوید و باید برای حفظ انگیزه تقلا کنید. ما برای زندگی کردن و رشد یافتن طراحی شده ایم و برای این کار باید در معرض چالش مداوم و فرصت های کسب مهارت های جدید قرار بگیریم. بدون چالش خود ذاتی ما وارد عمل می شود و با از بین بردن انگیزه به ما می گوید که از مسیر درست دور شده ایم.

راهکار: اهداف و پروژه هایی که بر روی آن کار می کنید را مرور کنید. آیا برایتان چالش برانگیزند؟ آیا تلاش برای رسیدن به آنها باعث رشد شما خواهد شد؟ یا اینکه با آسودگی فقط مشغول کارهایی هستید که می دانید به راحتی می توانید انجام دهید؟ سعی کنید اهدافتان را کمی چالش برانگیز کنید. پروژه هایی را بپذیرید که باعث رشد شما می شوند و یک یا دو مورد جدید برای یادگیری بیابید که باعث تحریک شما شود.

7-    غم

در آغاز هر تغییری ما وارد فازی از شک می شویم در مورد اینکه آیا می توانیم و باید به روش های قدیمی بچسبیم و در مورد آن چیزهایی که در صورت ایجاد تغییر از دست خواهیم داد، غمگین می شویم. گمگشتگی، تزلزل و بدگمانی به دنیای اطراف از علائم رایج هستند و هر چه تغییر بزرگتر باشد این علائم قوی تر خواهند بود. حتی گاهی دچار افسردگی و گوشه گیری می شویم. مارتا بک در کتابش این حالت را فاز مرگ و تجدید حیات در فرآیند تغییر می نامد. با همه غم ها ، ترس ها و حس گمگشتگی در این فاز طبیعی است که انگیزه شما از بین برود.

راهکار: اگر اکنون این آسیب را تجربه کرده اید یا در حال پشت سر گذاشتن یک تغییر بزرگ هستید و می بینید که از فاز مرگ و تجدید حیات به شدت ضربه خورده اید سعی نکنید خود را برانگیزید. شما نمی توانید از غصه فرار کنید یا عادت ها و زندگی گذشته خود را پاک کنید و یا از فاز مرگ و تجدید حیات فرار کنید و مستقیما به سراغ رویاپردازی و برنامه ریزی بروید. باید به خود زمان زیادی برای بازپروری و تفکر دهید. از بدن خود با غذای مناسب، استراحت و ورزش مراقبت کنید. غم، گمگشتگی و ترس هایتان را با کسانی که عاشقانه گوش می دهند در میان بگذارید. بخشی از زمان خود را با آرامش در طبیعت بگذرانید. همه احساسات و افکارتان را بپذیرد همه آنها عادی و ایمن هستند. هر چند وقت یک بار روزی را انتخاب و به خود استراحت دهید. گمگشتگی، فراموشکاری و بی دست و پایی در این مرحله عادی است. غم پایان خواهد یافت و اگر در این مقطع آسوده باشید و غم خود را بیان کنید این اتفاق زودتر خواهد افتاد.

8-    تنهایی

این مورد به طور خاص برای آن گروه از افراد که به تنهایی در خانه کار می کنند، مهم است. همه ما عوارض آن روزهایی که زمان طولانی مجبور به ماندن در خانه هستیم را می شناسیم. در این مواقع به هیچ وجه حس کار کردن نداریم و ترجیح می دهیم با دوستی به قهوه خانه برویم یا فوتبال بازی کنیم. خب شاید به این دلیل باشد که ما موجوداتی اجتماعی هستیم و گاهی خود ذاتی ما اشتیاق زیادی برای برقرار کردن رابطه ای جدید با دیگر افراد نشان می دهد و این باعث از بین بردن انگیزه شما می شود تا شما کار را رها کنید و زمانی را با دیگر افراد صرف کنید تا آنچه خود ذاتی تان به آن نیاز دارد برایش فراهم کنید.

راهکار: به خود استراحت دهید و زمانی را با کسی که از بودن با او لذت می برید صرف کنید. از نتیجه ای که این کار بر انگیزه شما می گذارد شگفت زده خواهید شد و هنگام بازگشتن به سر کار خود را کاراتر خواهید یافت. سپس به دنبال راه هایی باشید تا شبکه گسترده تری از افراد و مشارکت با آنها در کارتان ایجاد کنید.

9-    تحلیل رفتن

به عنوان یک فرد تیپ A می دانم که گاهی ما در تقلای به سرانجام رساندن هر چه بیشتر کارها هستیم، حتی زمانی که از حد توان خود گذشته باشیم. اگر همواره احساس خستگی می کنید، انرژی خود برای تعامل اجتماعی از دست داده اید و چرت زدن برایتان جذاب تر از کارهایی باشد که قبلا علاقه مند به انجام آن بوده اید، پس احتمالا شما بیش از توان تان به خود فشار آورده اید و احتمالا دچار تحلیل رفتگی شده اید. خود ذاتی شما همیشه شما را در جهت آنچه بیشتر نیاز دارید برمی انگیزد و شما را از اهداف، پروژه ها و روش های انجام کاری که شما را از خواسته های خود ذاتی تان دور می سازد، منحرف می کند. بنابراین اگر شما تحلیل رفته و نیازمند خواب باشید. خود ذاتی شما، انگیزه شما حتی در مورد چیزهایی که قبلا مشتاق انجام ان بوده اید را خشک می کند. فقط برای اینکه نیازهای بنیادی شما برآورده شود.

راهکار: بخوابید و وقتی خواب تمام شد و کیفیت تفکرتان احیا گردید، آنچه را برایتان مهمترین است با خود ذاتی تان دوباره مرور کنید. با استفاده از تکنیک های مدیریت زمان راه هایی برای انجام کارهایی بیشتر و مهمتر بیابید.

10-نا آگاهی از گام بعدی

هدف نهایی شما ممکن است شفاف و زیبا باشد، اما اگر برای تقسیم بندی هدف نهایی تان به اهداف کوچک تر، زمان صرف نکرده باشید به هنگام  اقدام گیر می افتید و گیج و بی انگیزه می  شوید. بعضی از پروژه ها آنقدر کوچک و آشنا هستند که نیازی به برنامه ندارند. اما اگر شما همیشه نگران باشید که نمی دانید در گام بعد چه باید بکنید و هیچ برنامه شفافی ندارید. احتمالا این مسئله یکی از دلایل بی انگیزگی شما است.

راهکار: اگر می خواهید انگیزه تان در تمام مراحل پروژه به شکل یکنواخت ادامه داشته باشد برای تدوین یک برنامه شفاف و ثبت زمانبندی آن وقت صرف کنید.

هدف گذاری، برنامه ریزی، سازماندهی و ایجاد تعهد به هدف و برنامه اغلب به عنوان بزرگترین راه حل بی انگیزگی و ایجاد خلاقیت و بهره وری تبلیغ می شود. ولی توجه داشته باشید که این استراتژی فقط در مورد برخی از انواع ضدانگیزه ها موثر است. در مورد بسیاری از مشکلات انگیزش، رویکرد هدف گذاری،برنامه ریزی و سازماندهی فقط مسئله بی انگیزگی را بدتر می کند.

شما چطور؟

·       آیا توانسته اید انواع ضد انگیزه هایی که با آن روبرو هستید را شناسایی کنید؟

·       آیا در حال حاضر بی انگیزه هستید؟

·       به چه چیز نیاز دارید و از چه استراتژی برای ایجاد انگیزه در خود استفاده می کنید؟

 

لطفا تجربیات خود را با من و خوانندگان این وبلاگ در میان بگذارید.

(این مطلب ترجمه ای است از مقاله ” How To Recover From 10 Types of  Demotivation“)

 


[1] Martha Beck

[2] Daniel Pink

[3] Mihaly Csikszentmihalyi